زمزمه ای می شنوم (چشمهایم را می بندم)
" این لحظه از آن توست، با آن هر چه خواهی کن تو حق داری"
(چشمهایم را باز می کنم)
لباسهایم را می پوشم،نمی دانم به پرسشها چگونه پاسخ می دهم و می زنم بیرون.صدای بسته شدن در که می آیدحضور حجمی را در کنار خود حس می کنم و لحظه ای بعد هجوم ذرات سیال هوا به درون ریه های نیازمندم...شروع می کنم به شمارش گامهایم که چه تند همراهیم می کنند.خود را در سراشیبی رها می سازم. نور چراغهایی که در دوردست سوسو می زنند و نور چراغهایی نزدیک که در چشمانم فرو می روند و می گذرند و این سبکبالی لاقیدانه! در طبیعت حل می شوم،نشانه هایش از راه می رسند،بسادگی از لابلای سایه ها می لغزم بی که توجهی جلب شود:سنگینی نگاهی، کلمه ی کریهی، تنه چندش زایی...چه آسان از فضای اشغال شده ی حجم ها عبور می کنم.
.........
چمنزار را می یابم، قطعه ای که به خود می خواندم و آن تنه عجیب که تکیه گاهم میشود...همه چیز مهیاست!
(چشمهایم را می بندم)
و آوایی به تفکراتم جهت می دهد:
"تویی که زانوانت را بغل کرده ای! زندگی مجموعه ای است از پدر،مادر،برادر،خواهر،دوست،
زیبایی،زشتی،شادی و اندوه! بخاطر داشته باش"
صدا محو می شود (چشمهایم را می گشایم)
تنه ی درخت قدیمی و ضخیمی مقابلم می بینم ایستاده و رو به بالا، در کنارش ساقه نحیف تر موازی و به خود متکی در همان ارتفاع. دو تنه در فاصله چیزی با چیز دیگر:
زمین! خاک خشک و بیروح با پستی بلندی هایش،ریشه را در خود محبوس کرده
آسمان! فضای بی انتهای سرمه ای رنگ،ناشناخته و هراس آور
و تنه ای! که معلق وار میخکوبش کرده اند،با ریشه های استواری در خاک و برگهای سرگردانی در باد، که خود نمی داند به کدامین تعلق سپرد؟!
حسی می آید( چشمهایم را می بندم )
همان حجم را دوباره می یابم...همه چیز اطرافم در دوران است می چرخد و می چرخد، آنقدر که باژگونه می شود. از خود بی خود شده ام!
ذهن را به حضورش می سپارم و جدا به نظاره می نشینم...
همه چیز زنده می شود:همه ی خاطرات همه ی آدمها همه ی لحظات همه ی عشق من به آنها
ضربان قلبم را می فهمم...زمانی می گذرد...درنگی نه اندک....
کم کم هر چیزی رنگ می بازد همه ی خاطرات همه ی آدمها همه ی لحظات هیچ عشقی نمی ماند. جز طعم گسی از رنج نامعلوم.
خلاء احساس!
دیگر ضربان قلبم را نمی شنوم... سکوت....
زمان به کمک می آید، زمانی می گذرد...
- درنگی لازم بین به یاد آوردن و به فراموشی سپردن -
( چشمهای را باز می کنم )
دختری اینجاست با تن پوش سیاه در فضای تاریک:شب! روی چمنهای سبز تکیه به درختی داده و نسیمی بآرامی او را بخود می آورد آوایی وقت را اعلام می کند. او بر می خیزد و چه سلانه به راه می افتد. به آسانی از فضای اشغال شده ی حجم ها عبور می کند. به سربالایی که رسید نیم نگاهی به نور سوسوزن پشت سر می اندازد. نور چراغی نزدیک درچشمهایش فرو می رود و می گذرد، در سراشیبی بعدی رها میشود و در آسمان سر پناهِ خود نیم هلال ماه و ستاره ی درخشانی می بیند. لبخند می زند در کوچه ی بعدی به راست می پیچد... در را که به داخل فشار می دهد همه ی آن تصورات و اندیشه ها در زاویه ای پنهان خاموش می شود آنگونه که تو گویی هرگز نبوده است
تنها دختر باور دارد!
انگار که تب کرده ام!
.........................
نه بیگانه
نه دوست
نه عشق
نه نفرت
نه حضور
نه خلوت
و نه نجواگریِ اینگونه
........................
باشد که تب کرده ام!!
سفر...
به مرزهای بی ریایی و مهربانی
و بارانِ الطاف بی دریغ
و حیرتِ انسانیتِ قومی!
بازگشت...
یادِ سفر،
سرابی در این خلوت تنهایی!
........................
سپاسِ شما مردمِ آن دیارِ، چیزهای خوب چه زود تمام می شود.
و باز دیدن چهره سرگردان و ملولِ همشهریا!!