تبليغاتX
نجواگر
 

 

با قدمهایم آشناست و باز مثل همیشه می شمارد گذر دقایق را، که در را باز می کنم. ادامه می دهد...۶۶۰... و یک دقیقه بعد ۶۶۱ مکرر او در گوشم چونان زنگ صدا می کند - قبل از آنکه به زبان آید -هیچگاه تغییر نخواهد کرد. بر صندلی چوبی اش لمیده و کاغذ و قلم ِسرگردان، ورقهایی را که روی پایش قرار دارند سیاه می کند و مثل همیشه با ورود من پنهان می شوند!

 پنجره باز است و دانه های خیس باران صورتش را نمناک کرده.

لبخند گرمش اینبار نیز مرا مجذوب می کند.چهره ی تیره اش لحظه ای روشن می شود. سرش را پایین می اندازد و باز می دانم فراموش کرده که کنارش ایستاده ام، در خود فرو می رود...چقدر تلخ و گزنده!

پلکهایم را برهم می فشارم تا از این لحظه گذر کنم اما لرزش آنها مسخره ام می کنند.

 با خشم بار دیگر چشم می گشایم و اینبار اوست که در من خیره شده. آرام می پرسد:"از چه فرار کرده بودی؟"

 می خندم!تا اعماق فکرم را خوانده است.

کاش عمق نگاهش را نمی دیدم که چگونه بر باورهای کودکانه ام دل می سوزاند و از آنها شاد می شود و شاید لحظه ای با آن دنیای پوسیده اش را آذین می بندد.

 خلع سلاح!

دیگر چیزی ندارم که نقاب صورتم باشد،غمگین می شوم.

آرام تر از قبل می گوید:چرا امروز امدی؟باران تندی است.بهتر بود در خانه می ماندی و در دنیای ساکت و گرم کتابها و نوشته هات غرق می شدی.شنا، در آبهای اندوهگین و نمناک نشآت گرفته از بارانی اینچنین دلگیر با طبع شلوغت جور نمی آید.

 سرم را پایین انداختم. می خواهد که بروم، می دانم!

بار دیگر سعی دارد خود را از من بپوشاند.هر وقت اینقدر رقیق تارهای صوتی اش را می لرزاند،غوغای درونش را حس می کنم.

باز جنگی دیگر است این. و او می خواهد مرا از صحنه نبرد دور کند تا مغز کوچکم زخم بر ندارد. می ترسد تاب نیاورم تا رنگین کمان بعد از باران را برایش توصیف کنم.

 بر می گردم. در را آهسته می بندم

                                                          و گام هایم - چه بیگانه وار -  همراهی می کنند.

باران که فرو نشست، ابرها که پراکندند، نوبت منست

که

به آسمانِ آبیِ دوردست خیره شوم

و

برایش از رنگین کمان قصه بسازم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 21:0  توسط نجواگر  |