مبهوت و سرگردان
در خلأییکه نه می شناسم
آویزانم
پیشانیم! ابروانم!
مژگانم! مردمک دیدگانم!
دندانهایم! فکّم!زبانم! لبانم!
چانه ام! چهره ام!
جسمم، جسمم، جسمم؟
تصویر من با من در آیینه نمانده؟!
مبهوت و سرگردان
گم کرده
در خلأیی که نه می دانم.
چشمانم حریم اشیاء را می شکند
تصاویری لرزان و معوج
بی حد و حاشیه
در نگاهم می رقصند.
آنچه در مشت دارم
می بارد، بخار می شود
بارش یخ،
بخار آب!
همه چیز اطرافم
دوَرانی است
در حرکتی کوبنده،
شتابناک
می گذرد.
در هاله ای مبهم
دستی بسویم دراز می شود
هجوم می برم
تا در دست بفشارمش...
انگشتانم را می شکافد
عبور می کند!
نه،
نبود آن
حسی از تماس،
لمس چیزی.
می خواهم فریاد بردارم
چیست این غریبه گی؟!
کلمات گنگ
به دودی رنگین ماننده می شوند.
نه پایی برای گریز دارم
نه زانویی برای ایستادن
نه یارای اندیشه
مبهوت و سرگردان
رها شده،
در خلأیی که نه می خواهم.
تنها
سُم ضربه ای دردناک
مدام نزدیک سینه
آشناوار
گواهی می دهد
رویا نیست این
بیدارم!!
با تبسمی،
ـچندان که بایسته ی فراموشی ست
گشوده آغوش
نگاه در نگاه
گونه بر گونه
دست در دست
تکیه بر شانه ات
گام به گام
همراهت می آیم
با تو می رقصم.