تبليغاتX
نجواگر
 

 

 

 

آری،

سهم ما از لحظه اینست....تکرار....تکرار آنچه با لذت زیسته ایم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:42  توسط نجواگر  | 

 

 

مبهوت و سرگردان

در خلأییکه نه می شناسم

آویزانم

پیشانیم! ابروانم!

مژگانم! مردمک دیدگانم!

دندانهایم! فکّم!زبانم! لبانم!

چانه ام! چهره ام!

جسمم، جسمم، جسمم؟

تصویر من با من در آیینه نمانده؟!

مبهوت و سرگردان

گم کرده

در خلأیی که نه می دانم.

چشمانم حریم اشیاء را می شکند

تصاویری لرزان و معوج

بی حد و حاشیه

در نگاهم می رقصند.

آنچه در مشت دارم

می بارد، بخار می شود

بارش یخ،

بخار آب!

همه چیز اطرافم

دوَرانی است

در حرکتی کوبنده،

شتابناک

می گذرد.

در هاله ای مبهم

دستی بسویم دراز می شود

هجوم می برم

تا در دست بفشارمش...

انگشتانم را می شکافد

عبور می کند!

نه،

 نبود آن

حسی از تماس،

لمس چیزی.

می خواهم فریاد بردارم

چیست این غریبه گی؟!

کلمات گنگ

به دودی رنگین ماننده می شوند.

نه پایی برای گریز دارم

نه زانویی برای ایستادن

نه یارای اندیشه

مبهوت و سرگردان

رها شده،

در خلأیی که نه می خواهم.

تنها

سُم ضربه ای دردناک

مدام نزدیک سینه

آشناوار

گواهی می دهد

رویا نیست این

بیدارم!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:30  توسط نجواگر  | 

 

     

                                ...ببار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 21:27  توسط نجواگر  | 

 

با تبسمی،

ـچندان که بایسته ی فراموشی ست

گشوده آغوش

 نگاه در نگاه

  گونه بر گونه

  دست در دست

  تکیه بر شانه ات

  گام به گام

 همراهت می آیم

 با تو می رقصم.

 

                     

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:11  توسط نجواگر  |