تبليغاتX
نجواگر
 

 

دلقك در پايان شب به خانه مي رسد،

در روشناي چراغ گريم مي زدايد،

مقابل آينه چهره‌اي است:

خسته و نيازمند

بي‌شوق و انگيزه 

بي‌اعتماد و بي‌باور

گنگ و سرگردان

احمق!

تنها!

در شروع دوباره’ روز

دسترنجش را

- چون گنجي -

در عمق چشمان پنهان مي‌كند

و

به گريم هر روزه مي‌پردازد.

 

                                          در ۲۱/۴/۸۱ 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 17:34  توسط نجواگر  | 

 

 

از عشق تو

آن قدر عميق، آن قدر زيبا

آن قدر بزرگ شده‌ ام

كه تو ديگر نمي‌‌‌‌تواني مرا ببوسي.

 

                                              يائيس ريتسوس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:1  توسط نجواگر  | 

 

 

صفحاتي را ورق مي‌زد

در اين مجال اندكي كه داشت

مي خواند و مي خواند و مي خواند

بي مكثي.

ضربان قلبش با طپشي مدام

خون سرخش را در رگها جاري بود

آهنگ تند نفس هاش را

در فاصله’ هر هجا مي شد شنيد

برايم از رؤيا مي خواند...

و از قاتلين رؤيا...

حال آنكه او خود

تمامي رؤياست

- انسان عاشق! -

قطرات اشكش گواهي مي داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 15:33  توسط نجواگر  | 

 

 

 

آن شب

گرم يكي حضور شدم

ندانستم . . .

و ندانستم . . .

و اين است مستي !

                           در ۲۵/۱۱/۸۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:58  توسط نجواگر  | 

عاشقي پيشه’ منست

 و از هر گذر

 پله اي مي سازم

 براي نردبان رفيعي كه تويي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 1:18  توسط نجواگر  | 

 

 

در روح

دشت سبز

 آسمان آبي

كوه سپيد

 آفتاب زرد

 قلب سرخ

 كه ماواي منست .

كنون چيزي جاري است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 1:6  توسط نجواگر  | 

قله’ سفيد‌پوش

 را ‌چه بيم اگر ابرهاي سياه احاطه كردندش

 تا

 رؤياي آسمان آبي با اوست!

                                          

                                                        در23/11/84

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:55  توسط نجواگر  | 

 

 

از بستر برمي خيزم

پري آرزوهايم كجاست؟

روز آغاز شده

روزم آغاز شده،

پري آرزوهايم كجاست؟

ديگر آرزوي برف ندارم

در قاب پنجره

آفتاب زمستاني

همه چيزي را گرم كرده؛

شهر را

و دل ساده’ كودكان را

پري آرزوهايم كجاست؟

من سردم است و غمگينم

و اين آفتاب

و اين روز خجسته هم

گرمم نمي‌كند

پري آ رزوهايم ك...ج...ا......؟!

 

                                         در ۱۶/۱۱/۸۴

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 17:32  توسط نجواگر  | 

 

 

ساعت ۵ عصر

و نجواي انبوه مشتاقان!

و عكسهايي كه با من از تو سخن مي‌گفت

در پشت هر تصوير

چهرهات بود و

نگاهت بود

و صداي آشنايت

از ميان آنهمه ازدحام

و همهمه

كه مي شنيدم

در ابتداي ورودم پيغامت بود

- يادداشت دردي كه برايم به يادگار گذاشته اي -

دلم مي خواست بنشينم

و زار بگريم.

چقدر حرف برايت داشتم

چقدر حرف برايت دارم!

اما مجال نشستن نبود

ياراي نوشتن نيز.......

                           در ۱۴/۱۱/۸۴

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 17:22  توسط نجواگر  | 

 

 

يكسال گذشت...

در بيداری و خواب!

گفتم امشب را بخوابم،

 فردا به ديدارش خواهم رفت.

نمی دانستم

تو  مسافري!

مسافر ساعت ۵ تولدت...

آمدم

آنگونه که می خواستم نشد - نبودی -

هميشه آنگونه که می خواهيم نمی شود

پنداشتم

نکند تو را در بی زمانی گم کنم

تنها دلخوشيم آدرسی بود که برايم گذاشته بودی،

به آنجا رفتم

بنايی از خاک و درخت و سنگ!

نديدمت

بر درگاه نامت بود

اما آن، تو نبودی

شمعی به نشانه روشن کردم

تا ديگر بار سرگردان نباشم.

گريستم........

نيامدی!

بناچار رفتم.

بار ديگر آمدم تاريک بود و

شمع خاموش

و من گم شدم يا

تو پنهان شدی؟!ندانستم

يكسال گذشت...

گفتم امشب را بيدار بمانم،

در ساعت ۵

بادا تو چون مسافري به ديدارم بيايي

نيامدی...

افسوس

دير دانستم

که تو اگر قصد ديدار کسی کنی

به خوابش اندر شوی

و اکنون شايد که

 يكسال ديگر....................!! 

تولدت مبارک

                             در ۱۴/۱۱/۸۴

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 6:2  توسط نجواگر  | 

 

 

شبي زمستاني است

بيرون،

زوزه’ باد همه چيزي را در هم ريخته

در جامه’ نازك ابريشمين

زن،

به پنجره نزديك مي شود تا

خانه را از هجوم باد در امان دارد.

مي رسد اما

ترّنم این باد اغواگر!

........................

 دورها سايه اي رقصان، با باد مي پيچد.

                                                                                          

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2:10  توسط نجواگر  | 

 

 

و منجمي پرسيد آقا،

ساعت چند است؟

گفت:تو زمان را مي سنجي كه بي اندازه و سنجش ناپذير است

رفتارت را با ساعتها و فصلها سازگار مي‌كني

و حتي حالت روحيت را مطابق آنها جهت مي‌دهي

با زمان جويي مي‌سازي كه بر لب آن بنشيني و گذرش را تماشا كني

ولي بي‌زماني درون تو از بي‌زماني آگاه است،

و مي‌داندكه ديروز فقط خاطره امروز

و فردا رؤياي امروز است

و آنكه در تو آواز مي خواند و انتظار مي‌كشد

هنوز در محدوده ي نخستين لحظه ي پراكندن

ستارگان در آسمان

ساكن است.

چه كسي در درون تو احساس مي‌كند

نيروي عشق ورزيدن بي مرز دارد؟

با اين حال، چه كسي احساس مي‌كند كه همين

 عشق

با همه‌ي بي مرز بودنش،

به دور مركز وجود او حلقه زده و از سوداي

عشقي

به عشق ديگر و از عملي عاشقانه به عمل ديگر

بي جنبش است؟

و آيا زمان همچون عشق بخش ناپذير و

 بي مكان نيست؟

ولي اگر انديشه ي تو وامي‌داردت

زمان را با فصلها بسنجي،

بگذار هر فصلي همه ي فصتهاي ديگر را در برگيرد،

و بگذار امروز گذشته را با خاطره هايش و آينده را با آرزوهايش در برگيرد.

                                                                                 جبران خليل جبران 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 17:58  توسط نجواگر  | 

 

  

ماهی قرمز! روزی با يک تور ساده’ سفيد در بند ميشوي و به زندان شيشه ‌اي من مي آيي و اين در آغاز تغيير ساده’ كوچكي‌ست! بايد بماني و عادت كني.

اينجا همه چيز براي پذيرش تو مهياست. جلبكهاي مصنوعي، حبابهاي تيله‌اي اكسيژن كه از عمق و با شتاب به سطح مي‌آيند و سريعتر از آنچه براي تو رقم زده شده ناپديد مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند و يك آيينه كه عكست را در آن مي‌بيني.

اول بار سعي مي كني بگريزي...اما او با تست، به هر سو كه مي‌روي- چون تو - به دنبالت مي‌آيد. ابتدا يكه مي‌خوري، كم‌كم سرگرم مي‌شوي و با او بازي را شروع مي‌كني،اما اين چيست؟!

يك مصنوعي ديگر كه تو شيفته‌اش مي شوي ـ شايد خود شيفتگي خلقت اينگونه آغازيده!ـ او همه جا چون تو و با تست. تصور مي كني تو را در يافته،نيمه‌‌ي گمشده اي است و از اين فكر زيبا غرق شعف مي شوي.

مي‌چرخي، مي رقصي، بالا مي‌پري، پايين مي‌پري...او هنوز با تست!

نمي‌دانم تا چقدر زمان سرگرم مي شوي................خسته ات كرده!

مي‌خواهي بگريزي، دغدغه اي شده، مي خواهي رها شوي، بروي.راهش ساده است؛ به آيينه پشت كن، همين!

به گوشه‌ي ديگري مي روي،اينجا علفهاي سبزي هست كه چون جاده هاي پيچاپيچ، گذرگاهي‌ست براي عبور كنجكاويت.به بدنت تاب مي دهي يكي پشت سر گذاشته مي‌شود، سرت را خم مي كني يك گذر ديگر تجربه مي شود. بعضي تنگ‌ترند بايد حجمت را تغيير بدهي...

ابتدا سردر‌گمي اما طبيعت فيزيكي‌ات به كمك مي‌آيد ”نازك مي شوي“ ديگري تنگ و گود است ”كوتاه مي شوي“ و تو ياد مي گيري چندين بعد و چندين شكل داشته باشي. با هر حركت موجي مي‌آيد و بر پولكهاي تو خطي مي نشاند به يادگار!

 آه از اينهم تهي مي‌شوي................ 

در گوشه‌ي ديگر حبابها به خود مي خواندت با آنها بازي مي كني،خود را به شتاب آنها مي‌سپاري تا چون گلوله‌اي بدنت را هدف خود قرار دهند و تو از درد ضربه قلقلك وار مي خندي.                     شادمانه به جنب و جوش مي آيي؛به سطح مي رسي، باز مي گردي. باز از عمق شروع مي‌كني،به سطح مي رسي و باز....اينبار در يكي از همين گذرها چيزي به سرعت يك آن ـ در عمق ـ تو را به خود جلب مي كند؛يك هيكل سنگي، متخلخل، بي‌تحرك!! مي‌داني، تو با سنگهاي ماندگا‍رٍ در كف آشنا شده‌اي. آنها اولين مهاجران بوده‌اند؛ وجودهايي قديمي‌تر از تو در زماني مقدم بر زمان وجودي تو در اين مكان!

مي بيني خيلي چيزها به زمان وابسته ست گاه درست در همانها زمان بي معنا! زيرا كه همه چيز بازيچه‌اي بيش نيست و براي همين است كه تو بازي مي‌كني. 

حال به عمق مي پردازي، در لابلاي پيچيدگي هايش گم مي شوي ـ در همان هزار توي كشاننده ـ چقدر مرموز، جذاب و چه ساكن! اينجا همه چيز سكون خاص خود را دارد موجي نيست ـمرحله ي ديگري از وجود ـ اما تو شناوري اين سكون فقط در چشمهايت جاي دارد نه در جوهره ات. پس به خود مي‌آيي...

باله‌هايت را تكاني مي دهي و رو به سطح  ـ فاصله‌ي بين آب و آن چيز ديگر كه ترا دو نيم كرد و نيمه ات را به خشكي كشاند ـ شنا مي كني، سرت را بيرون مي آوري.......دگرگون مي‌شوي... به پشت مي‌افتي و حسي ناشناخته به سراغت مي آيد.......

همچنان معلق‌وار شناوري. چرخ مي خوري و چرخ مي خوري... 

چندان نمي گذرد كه از اين تجربه هم بهبود يابي..... اينجا هم چيزي نبود جز يك خلاء، حالتي مثل هيچ با هيچ !

به ميانه با‌زگشته‌اي تا شناور بماني، به همان جايي كه ديگر از آن تو و از پيش ساخته‌ي تست. اكنون ديگر پذيرايش شده‌اي؛ جايگاه اجباري گريز‌ناپذيرت!

خسته از اين همه بازي و تلاش و تفكر، باله هايت را مي بندي و بر اين آب راكد يك پهلو آويزان مي شوي، خود را به گذرش مي سپاري...تا چند؟....!

مي دانم اكنون، ديگر تنها آن انتظار آخرين با تست. ماهي هاي تازهاي آمده اند،درست چنان روز اول تو.......

و من! من اينجا نشسته ام. روزهاست.....و نگاهت مي‌كنم، ترا من به اين زندان شيشه اي آورده‌ام تا به تماشايت نشينم، تا تنها نباشم، تا سرگرم شوم  همانگونه كه تو با اشياء زندانت سرگرمي... بخاطر همان بازي!!

آمده اي تا من بنشينم و بنويسم؛ از تو، از خودشيفتگي ات، از بازي گوشي ات،از غور و گريزت از عمق، از دل‌نگرانيت بخاطر سطح و از ماندگاريت در ميانه.......

تا روزيكه بازي تمام مي شود و عمرت به عدد  آخر مي‌رسد، پس از آن تو نيستي، فراموش مي شوي و هر لحظه ماهي هاي ديگري بازي را آغاز مي‌كنند، هر يك به گونه‌اي!

و من امروز چيزي بزرگ از اعماق لحظات با تو بودنم دريافتم.                                                   

                                                                                              در  ۱۷/۱/۷۳

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:11  توسط نجواگر  | 

 

زمان ، زمان ، زمان ...

تیک تاک مضطربش...

 و سرکشی های روحم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:49  توسط نجواگر  |