تبليغاتX
نجواگر
 

 

صبح امروز و دریای آبی!

چه لحظاتی در میان دیوارهای سخت و سیمانی شهر آرامشت را طلب کرده بودم و اکنون چه ساده موجهایت در کنارم می نشیند و من شاهد همه چیز هستم: کرانه آبی، ترنم آهنگین موجها،اسمان ابر گرفته دوردست...که من باز جزیی از طبیعت می شوم...حسی حاکم می شود...من دستهایم را در این آب خروشان سپید فرو می برم،مزمزه می کنم ...قطره ای می شوم که به ساحل و آدمها می نگرد و به یاد این جمله می افتم" زندگی بسیار شبیه دریاست" نمی دانم چقدر زمان می گذرد تا به خود بیایم.

در بازگشت مه غلیظی مرا و همه جا را فراگرفته و من حس می کنم در این لحظه از خود رها شده ام و سبکبالی آمده! آمده تا ضرباهنگ قلبم از کنترل خارج شود، تا اینگونه چونان عاشقی شوم. چونان عاشقی که عاشق ِ بودن است و نفس کشیدن، عاشق همه ی بی قاعدگی ها و بی مرزی ها... و در این لحظه چقدر دوست دارم!درختان حاشیه را،سنگهای مرطوب ِ زیر پایم را، هوای نم دار ِ سردی را که وارد ریه های نیازمندم می شود، هاله ی محو نورهای دور دست را،آنای پر حرف را،در چوبی ِ پشت ویلا را،همه ی آنچه را که دیده می شود و همه ی آنچه را که محو است و نا معلوم!جزیی از این اقیانوس متراکم و ناشناخته ی طبیعت شده ام ـ وحشی و سرکش ـ اما درونم پر از صلح و آشتی است.

با این لحظه بمیرم یا بمانم؟!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:45  توسط نجواگر  | 

 

 

خواب،

خواب ،

خواب...

و بعد هم یک دوش آب گرم

- حسی چونان غسل تعمید -

شستن لباس،

شستن تن،

شستن خاطره،

و شستن هر آنچه تا امروز با تو بود.

شستن خود!                                                

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:33  توسط نجواگر  | 

 

 

دفتر نقاشی ات را می بندم

می میرم

مدادهایت را بردار

و مرا دوباره بدنیا بیاور

 

                                ر . بهرامی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:20  توسط نجواگر  | 

                

          

 

                                    irananar.jpg

                                                                               HAPPY YALDA 

من اناری می کنم دانه به دل می گویم "کاشکی همه مردم دانه های دلشان پیدا بود!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 16:25  توسط نجواگر  | 

 

 

دویدن و قله های زندگی را - هر چه - دیدن و به قول بیگل: "شکیبیدن، گشاده بودن، آزاده بودن" جوهر زندگی است.

هیچ مزیتی در رسیدن آخرین وجود ندارد. آنچه زندگی است، رفتن است و دیدن است.

چلاندن... و حرمت صمیمانه گریستن و حشمت از ته دل خندیدن...

و روییدن که اصل قصه است!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:11  توسط نجواگر  | 

 

 

شور حتمآ القا کردنی است!

و الا کسی - مردی - برای سنفونی هفت بتهوون نمی گریست.

والا کسی برای دیگری ساز نمی زد.

والا معلمی در کلاسهای تاریک درس نمی داد.

والا franz liszt آهنگی را که من گوش می کنم نمی ساخت.

والا من برای تو نمی نوشتم....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:26  توسط نجواگر  | 

گاهی فکر می کنم زندگی بسیار شبیه دریاست.گاهی طوفانی و تیره،می کشد و غرق می کند.گاهی آرام و شفاف،موج دارد - مروارید دارد - عمق دارد و بی کرانگی دارد.و انسانها در قبال دریا رفتارهای متفاوت دارند.می توان خود را به موجها سپرد، می توان آنقدر رفت تا در آن غرق شد،می توان مروارید صید کرد.می توان تنها نگاهش کرد،می توان تنها به ساحل نشست و پاها را با پس مانده موجها شست یا می توان تنها به جمع کردن گوش ماهی ها دلخوش کرد.می توان بر ساحل آن تنها الکی رویا بافت یا حتی می توان از سر و صدای موجها دلخور شد و فرار کرد.همه ی اینها ممکنشت اما طبیعتآ تجربه و دست ورد آنکه به موج می زند مطلقآ برابر با کسی نیست که با شنها بازی می کند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 17:34  توسط نجواگر  | 

 

 

زمزمه ای می شنوم (چشمهایم را می بندم)

" این لحظه از آن توست، با آن هر چه خواهی کن تو حق داری"

(چشمهایم را باز می کنم)

لباسهایم را می پوشم،نمی دانم به پرسشها چگونه پاسخ می دهم و می زنم بیرون.صدای بسته شدن در که می آیدحضور حجمی را در کنار خود حس می کنم و لحظه ای بعد هجوم ذرات سیال هوا به درون ریه های نیازمندم...شروع می کنم به شمارش گامهایم که چه تند همراهیم می کنند.خود را در سراشیبی رها می سازم. نور چراغهایی که در دوردست سوسو می زنند و نور چراغهایی نزدیک که در چشمانم فرو می روند و می گذرند و این سبکبالی لاقیدانه! در طبیعت حل می شوم،نشانه هایش از راه می رسند،بسادگی از لابلای سایه ها می لغزم بی که توجهی جلب شود:سنگینی نگاهی، کلمه ی کریهی، تنه چندش زایی...چه آسان از فضای اشغال شده ی حجم ها عبور می کنم.

.........

چمنزار را می یابم، قطعه ای که به خود می خواندم و آن تنه عجیب که تکیه گاهم میشود...همه چیز مهیاست!

(چشمهایم را می بندم)

و آوایی به تفکراتم جهت می دهد:

"تویی که زانوانت را بغل کرده ای! زندگی مجموعه ای است از پدر،مادر،برادر،خواهر،دوست،

زیبایی،زشتی،شادی و اندوه! بخاطر داشته باش"

صدا محو می شود (چشمهایم را می گشایم)

تنه ی درخت قدیمی و ضخیمی مقابلم می بینم ایستاده و رو به بالا، در کنارش ساقه نحیف تر موازی و به خود متکی در همان ارتفاع. دو تنه در فاصله چیزی با چیز دیگر:

زمین! خاک خشک و بیروح با پستی بلندی هایش،ریشه را در خود محبوس کرده

آسمان! فضای بی انتهای سرمه ای رنگ،ناشناخته و هراس آور

و تنه ای! که معلق وار میخکوبش کرده اند،با ریشه های استواری در خاک و برگهای سرگردانی در باد، که خود نمی داند به کدامین تعلق سپرد؟!

حسی می آید( چشمهایم را می بندم )

همان حجم را دوباره می یابم...همه چیز اطرافم در دوران است می چرخد و می چرخد، آنقدر که باژگونه می شود. از خود بی خود شده ام!

ذهن را به حضورش می سپارم و جدا به نظاره می نشینم...

همه چیز زنده می شود:همه ی خاطرات همه ی آدمها همه ی لحظات همه ی عشق من به آنها

ضربان قلبم را می فهمم...زمانی می گذرد...درنگی نه اندک....

کم کم هر چیزی رنگ می بازد همه ی خاطرات همه ی آدمها همه ی لحظات هیچ عشقی نمی ماند. جز طعم گسی از رنج نامعلوم.

خلاء احساس!

دیگر ضربان قلبم را نمی شنوم... سکوت....

زمان به کمک می آید، زمانی می گذرد...

- درنگی لازم بین به یاد آوردن و به فراموشی سپردن -

( چشمهای را باز می کنم )

دختری اینجاست با تن پوش سیاه در فضای تاریک:شب! روی چمنهای سبز تکیه به درختی داده و نسیمی بآرامی او را بخود می آورد آوایی وقت را اعلام می کند. او بر می خیزد و چه سلانه به راه می افتد. به آسانی از فضای اشغال شده ی حجم ها عبور می کند. به سربالایی که رسید نیم نگاهی به نور سوسوزن پشت سر می اندازد. نور چراغی نزدیک درچشمهایش فرو می رود و می گذرد، در سراشیبی بعدی رها میشود و در آسمان سر پناهِ خود نیم هلال ماه و ستاره ی درخشانی می بیند. لبخند می زند در کوچه ی بعدی به راست می پیچد... در را که به داخل فشار می دهد همه ی آن تصورات و اندیشه ها در زاویه ای پنهان خاموش می شود آنگونه که تو گویی هرگز نبوده است

تنها دختر باور دارد!

 

    

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:56  توسط نجواگر  | 

 

 

انگار که تب کرده ام!

.........................

نه بیگانه

نه دوست

 

نه عشق

نه نفرت

 

نه حضور

نه خلوت

 

و نه نجواگریِ اینگونه

........................

باشد که تب کرده ام!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 2:16  توسط نجواگر  | 

 

 

سفر...

به مرزهای بی ریایی و مهربانی

و بارانِ  الطاف بی دریغ

و حیرتِ انسانیتِ قومی!

بازگشت...

یادِ سفر،

سرابی در این خلوت تنهایی!

........................

سپاسِ شما مردم‌ِ آن دیارِ، چیزهای خوب چه زود تمام می شود.

و باز دیدن چهره سرگردان و ملولِ همشهریا!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 19:21  توسط نجواگر  |